|
زمستان |
|
|
همراه حافظ

بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی
تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را
فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از
بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست
دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیریناست وقتی سینه ها از
م هر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخکامی های بی
هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد
دام میخواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار
هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم
سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر
همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
درون معبد هستی
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 6:24 PM توسط باران |
روحِ رویاییِ عشق از برِ چرخِ بلند، جلوهای کرد و گذشت. شور در عالم هستی افکند شوق در قلب زمان موجزنان، جان ذرات جهان در هیجان، ماه و خورشید، دو چشم نگران، ناگهان از دل دریایِ وجود، "گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود" به جهان چهره نمود، پرتو طبع بلندش "ز تجلی دم زد" هر چه معیار سخن بر هم زد تا "گشود از رخ اندیشه نقاب" هر چه جز عشق فروشست به آب. شعر شیرینش "آتش به همه عالم زد"! میچکد از سخنش آب حیات نه غزل، "شاخِ نبات" چشم جانبین به کف آوردهام از چهرهی دوست! دیدن جان تو در چهرهی شعر تو نکوست. این چه شعر است که صد میکده مستی با اوست! مستِ مستم کن، از این باده به پیغامی چند! زان همه "گمشدگان لب دریا" به یقین "خامی چند" "کس بدان منزل عالی نتوانست رسید" "هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند" مگرم همت و عشق تو بیاموزد راه نه تو خود گفتی و شعر تو بر این گفته گواه "بر سرِ تربتِ ما چون گذری همت خواه!" حافظ از مادر گیتی "به چه طالع زاده ست؟" طایر گلشنِ قدس "اندر این دامگه حادثه چون افتاده ست؟" من در این آینهی غیبنما مینگرم. خود از طالع فرخنده نشانی داده است: "رهرو منزل عشقیم و ز سر حدِّ عدم تا به اقلیم و جود این هم راه آمدهایم" نه همین مقصد خود را ز عدم تا به وجود. نقش مقصود همه هستی را، ز ازل تا به ابد، عشق میپندارد. " آری، آری، سخن عشق نشانی دارد" "رهرو منزل عشق، فاش گوید که زمادر به چه طالع زادم" "بندهی عشقم و از هر دو جهان آزادم!" ای خوشا دولت پایندهی این بندهی عشق، که همه عمر بود بر سر او فرِّ همای "خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای" بندهی عشق بود همدم خوبان جهان: "شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان" بندهی عشق چه دانی که چها میبیند، "در خرابات مُغان نورِ خدا میبیند" بندهی عشق چنان طرح محبت ریزد: "کز سر خواجگی کون و مکان برخیزد" باده بخشند به او با چه جلال و جبروت، "ساکنانِ حرمِ ستر و عفاف ملکوت" بندهی عشق ندارد به جهان سودایی، از خدا می طلبد: "صحبت روشن رایی"! چار تکبیر زده یکسره بر هر چه که هست، چون سلیمانِ جهان است، ولی آزاد است. تاجی از "سلطنت فقر" به سر "کاغذین جامهی آغشته به خونش در بر" تشنهی صحبت پیر، "گر ز مسجد به خرابات رود خرده مگیر" هم چو جامش، لب اگر خندان است، دل پر خونش اندوه عمیقی دارد، بانگ بر میدارد: "عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت" "که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت" "من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش" "هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت" "نه من از پردهی تقوا به برون افتادم" "پدرم نیز بهشتِ ابد از دست بهشت" "سر تسلیمِ من و خشتِ درِ میکدهها" "مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت" یک سخن دارد اگر صد گونه بیان، همه رویِ سخنش با انسان: "کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز" "تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان" گل به یک هفته فرو میریزد. سنگ، میفرساید. آدمی، میمیرد. نام را گردش ایّام مدام، زیر خاکستر خاموشِ فراموشی میپوشاند. شعر حافظ اما، هر چه زمان میگذرد تازهتر، باطراوتتر، گویاتر روحافزاتر، رونق و لطف دگر میگیرد. لحظههایی است، که انسان خستهست. خواه از دنیا، از زندگی، از مردم گاه حتی از خویش! نشود خوشدل با هیچ زبان، نشود سرخوش با هیچ نوا، نکند رغبت بر هیچ کتاب، نه رسد باده به دادرسی، نه برد راه به دوست، راست، گویی همه غمهای جهان در دلِ اوست! چه کند آن که به او این همه بیداد رسد؟ باز هم حافظ شیرین سخن است، که به فریاد رسد جز حریمش نبود هیچ پناه، نیکبخت آن که بدو یابد راه چارهسازیست به هر درد، که مرهم با اوست. به خدا همت پاکان دو عالم با اوست. کس بدانگونه که باید نتواند دانست، این پیامآورِ عشق چه هنرها کردهست. ای همه اهل جهان ای همه اهل سخن آیا این معجزه نیست؟ به فضا برنگیرید! آسمان را "که ز خم خانهی حافظ قدحی آوردهست"
+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 6:10 PM توسط باران |
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش
عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم
گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع)
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 1:33 PM توسط باران |
اللهم صل علی محمد و آل محمد
سلام دوستان عذاداریاتون قبول
التماس دعا



![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1390ساعت 2:9 PM توسط باران |
همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتن آن است،نیم دیگر آن هم به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتن است.وچقدر زیباست اگر کسی در میان راه هس کرد گرد و غبار سواران دشت عشق گوشه ی راست چشمش را بدون اینکه عاشق کسی باشدو دلش برای کسی تنگ شودخیس می کند خیلی راحت انصرافش را روی یک برگ زرد بنویسد و به آب روان بسپارد.
اما افسوس همه امدنمان را جار می زنیم و رفتنمان را پنهان می کنیم.تا دلمان هم پیش کسی باشد که ترکش کردیم و هم پیش آن کسی باشد که به نزدش میرویم.تا آن اولی خبر از ماندن تکه ی دیگر دلمان در نزد دیگری نداشته باشد.
حق با شاعران دل کنده از آدمهاست عصر ما عصر کسانی است نه تنها در برابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب آن نیز یک دقیقه سکوت نمی کنند.عصر آنهایی که چند ساعت دوری را با دو دقیقه برابر می دانند.عصر انهایی که گله را نه تنها به حساب سنگینتر بودن وزنه ی عشق طرف مقابل نمی گذارند،بلکه از بیان آن نیز احساس کسالت می کنند.

+ نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 11:9 AM توسط باران |
رهایم کن… از این بن بست بی فردا رهایم کن از این دیروز و امروزها رهایم کن رهایم کن…. از این صحرای بی باران رهایم کن از این مرداب ماندنها رهایم کن رهایم کن… از این شبهای بی تابی رهایم کن از این خواب پریشانی رهایم کن رهایم کن… از این دریای طوفانی رهایم کن از این امواج سوزانی رهایم کن رهایم کن… از این دنیای دلتنگی رهایم کن از این روزای تکراری رهایم کن رهایم کن… از این بی تو بودنها رهایم کن
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 12:59 PM توسط باران |

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 12:51 PM توسط باران |
+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 2:4 PM توسط باران |
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت 3:29 PM توسط باران |
+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 2:51 PM توسط باران |
| ||||||